وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

گاهی می زند به سرت که یک تغییر اساسی در دکور اتاقت ایجاد کنی، و بعد ِ

کلی تلاش،جای چند تابلوی روی دیوار را عوض می کنی و شب با خیال راحت

 می خوابی!

این دقیقا حس الان ِ من است...البته در مورد خوابیدن باخیال راحت،هنوز مطمئن

نیستم!

 از ساخت اولین وبلاگم حدود 7 سال می گذرد...خانه ای که نوجوانی هایم را

روی دیوارهایش نقاشی کردم، و اگر در دنیای مجازی جایی باشد که بشود

کمی خاکش را گرفت و حقیقت ِخاطره را پیدا کرد، برای من همین خانه است.

هیچ دلیل قانع کننده ای برای نوشتن در وبلاگی تازه، حتی برای خودم هم

ندارم. فقط حسی بود شبیه عوض کردن جای تابلوها رو دیوارهای اتاقم...

از این به بعد بیشتر در وبلاگ جدیدم  می نویسم...
می گویم "بیشتر" ، چون دوست دارم باز هم به این خانه برگردم... 

 

www.negar-maboudi.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۸ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

 

راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

روزنامه فروش، تمام دیروزها را فروخت... قصه همین بود.

مرد پیری می گفت که حکایت این روزها را خوانده است، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می داند.

اما دیــروزها، لباس امــروز بر تن کرده بودند ، پالتوهای خاکستری بلنـد ،

کت شلوارهای مشکی براقی بودند که بگویند...ما امروزیم، همین امروز،

و فردایی بلند در پیش است، فردایی به بلندای آرزو...

سکوت ِ شب ها، صدای ِ بلند ِ فردایی بود که خواب را از چشم ها می ربود

و صدای ِ بلند ِ هر صبح، سکوت ِ قرن های خوابیده...

راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

دستانم بوی خون داشت و گوش هایم سرشار از صدای پسرک کنار چهار راه...

روزنامه فروش، تمام فرداها را فروخت... قصه همین بود.

مرد جوانی می گفت که حکــایت این روزها ، بکر و تازه اند ، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می نگارد.

راستی...یادم نیست.

این روزها ، کجای قصه بود ؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

شمار روزهایی که ننوشتم زیاد شده اند انگار...

کاغذی به ابعاد A3 مقابلم گذاشته ام و می خواهم تمام شرمم از  قلم را،

روی آن خالی کنم.

درتمام روزهایی که قلم تنها صرف معادلات درسی می شد و گاه دل نوشته -

هایی که اقبال بیشتری داشتند از کنار چرک نویس هایی که روانه ی سطل

می شدند، جان سالم به در می بردند، من به این فکر بودم که اگر دیگر نتوانم

 بنویسم...اگر واژه ها کنار هم جای نگیرند... اگر...

و احساس می کردم که آن روز، من تمام می شوم و دیگر چیزی نخواهم بود...

حالا یک سال گذشته است، نه اینکه در این یک سال دست بر قلم نبرده باشم،

نه...می نوشتم، اما زندگی من سمت و سویی دیگر داشت

می خواهم این یک سال را سفری بنامم که آدابی به خصوص داشت.

یک سالی که دوستش داشتم، و بسیار از آن آموختم.

اما چند روزی است که به شهر خود برگشته ام!!

به همان روزهای همیشه... اما نمی دانم... هنوز هم نمی دانم که شهر من

همین بوده است آیا ؟

فعلا نمی دانم که روزهایم را چگونه می گذرانم... سعی می کنم کتاب هایی را

 که در کتابخانه ام بودند و در تمام این یک سال با حسرت از کنارشان می

 گذشتم، بخوانم.

حرف دیگری اگر بود، می گویم!

فعلا خواستم بگویم که آمده ام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

- حرف ها، آیینه ی نگاه اند.

با کلامت، آسمان را رنگ می زدی، و من ، مات ِ آن نگاه ِ آبی می شدم.

- آسمان را، نهایتی نبود انگار. شب ها چشم می شدم و روزها دل.

ستارگان دور بودند و چشمان ِ من نزدیک بین.

تاب ِ قاب کردن تصویرشان را در دیوارهای ذهنم نداشتم.

چشمانم از عظمت خورشید جا می ماندند... گویی هیچ نگاهی تاب ِ یک سر

دیدنش را نداشت. و من تنها باور گرم پرتوهای حضورش را بر دل می نشاندم.

- اندیشه ات را، نهایتی نبود. کنار بیداری های شبانه ات، خویشاوند آسمان می شدی.

و کهکشان، چه شباهت نزدیکی داشت به تو.

- این عمق و تاریکی، کنار هم جای گرفته بودند.

به یاد ندارم کدام نور، مرا به روشنی ِ دیدن می برد.

- می گفتی ما را ، به تماشا خوانده اند.

و ندیدن ، چه درد ِ بزرگی است...

- و درد دیدن، هــــــزار بار بزرگتر است. اما ، ما را به تماشا خوانده اند...

- تو ، رسم دریا را داشتی...آیینه وار، آسمان می شدی...

- آسمان را با این عظمت ، نهایتی است.

در کدامین کهکشان، با کدام خورشید، بی نهایت را می جوییم...؟

- . . .

- من ، هنوز تمام آسمان را ندیده بودم...

و زمین، چه جای گرمی است برای چشم بستن

دیدگانم، به اندازه ی ندیده های آسمانی، درد می کنند...

- . . .

- و من نمی دانستم آسمان، تنها همین آبی ِ بالای سر نیست.

کمی که از زمین دور شوی، خلأ ، بازی ات می دهد.

و هوا، به زمین می خواندت.

- . . .

- هنوز نمی دانم نهایت ِ آسمان بزرگ تر است، یا نهایت ِ من.

و جاذبه ی بی نهایت، خود نهایتم را رهنمون می شود؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

خودم را

            به مسیح ِ نگاهت می سپارم

     شب ،

                   زنده داری می کند.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

- جایی در همین حوالی بود که تور دریا، تمام خواب های خشکی ام را

صید کرد...

- افکارت، ساحل نداشتند. دریا بی مقدمه، از کم عمق ترین نقطه ی خیالت،

 شروع می شد. آرام... آرام...

اما طوفان ِ آرامشت ، هیچ موجی را نمی مانست.

- موج ها هم بودند... اما موج، پاره ای از تن دریاست.

- می گفتی بادبادن، برای کشتی های بزرگ است. قایق های کوچک را، پارو

 کفایت می کند.

و خود، بی بادبان، بی پارو، مسیر بزرگ ترین کشتی ها را غرق کردی.

- تمام ِ تکیه گاه ِ کشتی ها، کشش سطحی آب بود.

و عمق دریا، با خواب های من بازی می کرد.

به گمانش، همبازی خوبی یافته بود

و نمی دانست در عشق به معرفت ِ قطره هایش، در دریای حیرت، غرق

 می شوم...

- . . .

- و نمی دانست راه ِ دریا، راهبر می خواهد ، همراه می خواهد

و من سخت تنها بودم

- . . .

- و من ، در خواب دریا گم شدم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

نمی شود!

        هر چه هم که خود را به بادهای فراموشی بدوزم

    عاقبت

              در نبرد ماندن

                                 و اسارت ِ اینگونه رها شدن

                 این منم که

                                  می شکافم...

 

 

ا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

لعنت به ما

      وقتی میان پنجره و حقیقت آسمان

                         یک شیشه

                                     فاصله می اندازیم

و هیچ فکر نمی کنیم

                     پرنده ترین ها

                             آسمان را می خواهند

         نه تصویرش را

                               میان قاب های ساختگیمان

 

 

پ.ن: 

نمی دونم تا حالا لحظه ای رو که یه پرنده تو یه چهار دیواری گیر کرده و

نمی تونه پنجره ی باز رو از شیشه اش تشخیص بده دیدین یا نه.

وقتی با اضطرابی که از نفس های کوچیک و بال های پریشونش پیداس،

آسمون رو هدف می گیره و به دیوار شیشه ای ما آدما می خوره، احساس

می کنم این تمام حقیقت پروازه که به دیوار خورده...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

می خواستم این بار چشم هایم را محکم ببندم و هیچ نبینم،

که نزدیک بهار است...به نوروز که می اندیشی غم در دلت نباید جایی داشته

 باشد. می خواستم اما...

دلم گرفت از این همه سیاهی و سکوت و چند لحظه بعد، صدایی شبیه انفجار.

تقویم روزگار، بر امروز ِ کشورم نام جشن گذاشته بود و شهر من، غریبه تر از

همیشه، سیاهپوش ،شبیه عزادارترین ِ لحظه ها، دروغ ِ تاریخ را نشان می داد

 یا حقیقت ِ تحریف را ؟

کدام باورنامشروع را ایمان آورده بودیم که این چنین،متهم گونه،خطابِ سوالهای

زندانبانان ِ شهر می شدیم؟

دلم گرفت از این همه سیاهی، از این همه سکوت...

چقدر حرف ها و فعل ها که می خواستم در کوزه بریزم و از بام ِ این خانه، پایین

 بیندازم که سیاهی ها، دور شوند از خاک کشورم.

چقدر زردی ها و بیماری های حرف و اندیشه و روح، که می خواستم در دل

 آتش، برای همیشه بسوزند.

چقدر مشعل سرخ، که می خواستم راه را نشانمان دهند،

                                                                          آفتاب را...

 

" نفسم گرفت از این شب،در ِ این حصار بشکن

در ِ این حصــــار ِ جــادویی روزگــــــار بشـــــــکن

تو که ترجمان صبـحـی ، به تــــرنم و تــــــــــرانه

لب زخمـــدیده بگشا  ، صف ِ انتظــار بشـــــکن

" سر آن ندارد امشب  که برآید آفتـــــــــابی ؟ "

تو خود آفتـــــاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسـرای تا که هستی ، که سرودن است بودن

به ترنــــــــمی دژ وحشـت این دیــــــــار بشکن"

 

پی نوشت:

1. چقدر از عنوان "چهارشنبه سوزی" بدم میاد.

و از همه ی چهارشنبه هایی که، می سوزند...

2. این غزل رو از استاد شفیعی کدکنی قرض گرفتم.

3. این متن رو با کمی تاخیر گذاشتم. ببخشید.

یادم نیست آخرین بار کی چهارشنبه سوری رو اونطور که باید و شاید

 جشن گرفتم.

ولی میشه خوش بین بود و...دل سپرد به هفت سین و قدمتش...

به هفت سین و تازگیش...

4. تو خود آفتـــــاب خود باش...

5. نوروزتان پر از سپیدی.

   بهارتان، پر از رنگ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

من

     به تمامی خاک نبودم

                که آسمان

                               بخشی از تقدیرم بود!

 

بال نداشتم اما

                 قرار بود

                 بیش از هر پرنده ای

                                 بی قرار پرواز باشم.

 

.

.

.

         شانه هایم

                  بوی خاک گرفته اند

بیا

     کوتاهی این خواب بلند را

                                     بیدار کن...

 

 

پ.ن:

عنوان این پست رو از یکی از اشعار سهراب یه سرقت بردم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak