وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

التماس کردن به خدا شجاعت است

اگر برآورده شود حاجت است

اگر برآورده نشود حکمت است

التماس کردن به خلق خدا شرمندگی است

اگر برآورده شود منت است

اگر برآورده نشود ذلت است

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۸ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

التماس کردن به خدا شجاعت است

اگر برآورده شود حاجت است

اگر برآورده نشود رحمت است

التماس کردن به خلق خدا شرمندگی است

اگر برآورده شود منت است

اگر برآورده نشود ذلت است

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۸ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

گل برای ديدن است و خار برای چيدن ولی بسياری از ما

خار را می بينيم و گل را می چينيم

 

قشنگه نه ؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

ممنونم که تنهام نمی ذارين

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٤ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

                                         حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                   بی وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا

نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی             سنگ دل اين زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست           من كه يك امروز مهمان تو ام فردا چرا

نازنينا ما به ناز تو جوانی داده                         ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا

وه كه با اين عمرهای كوته بی اعتبار                 اين همه غافل شدن از جون منی شيدا چرا

شور فرهاد به پرسش سر به زير افكنده بود         ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت    اين قدر با بخت خواب آلود من لا لا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان می كند           در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين             خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهريارا بی حبيب خود نمی كردی سفر           اين سفر راه قيامت می روی تنها چرا

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 روشن ترين آينه

خرم آن مرغ كه آزاد شود از قفسش
نغمه خوان پر بگشايد به هواي هوسش
 بيدل آن بلبل افسرده كه هنگام بهار
شود آويخته بر شاخه ي گل ها قفسش
مست آواره بسي شاد شود در شب سرد
 كه بيفتد به سرراه و يگيرد عسسش
كارواني كه بود بدرقه اش اشك وداع
ناله خيزد ز دل من به صداي جرسش
هركسي لب بگشايد به هواداري خلق
عطر گلهاي بهاري بدمد از نفسش
ناخدا در دل دريا نكند ميل غدير
رهرو راه توكل چه نيازي به كسش
هنر مد به چشم همه مردم پيداست
نيست روشنتر از اين آينه در دسترسش
 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

چرا هيچکس باور نمی کنه که من سيزده سالمه؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز

 

نظر يادتون نره

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۳ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

از نظراتتون ممنونم

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٢ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
 كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
 گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
 كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
فطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن
                                     مهدی سهيلی

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٢ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز

 

نظر يادتون نره

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

چرا هيچکس باور نمی کنه که من ۱۳ سالمه؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٢ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...


و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....


 ........ ولی آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......


برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......


با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»


از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :


تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...


معلم
مات بر جا ماند .


و او پرسید :


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!


معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .


و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟


اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!


حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...


نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟


یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟


یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟


یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

 

یک با یک برابر .... نیست ......... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٧ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٥ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

عيد سعيد فطر بر تمامی شما عزيزان مبارك باد.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٢ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

گريه كن گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

گريه كن گريه غروره

مرحم اين راه دوره

 

سر بده آواز هق هق

خالی كن دلی كه تنگه

گريه كن گريه قشنگه

گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

گريه كن گريه قشنگه

 

بذار پروانه احساس

دلتو بغل بگيره

بغض كهنه رو رها كن

تا دلت نفس بگيره

نكنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی

گريه كن گريه قشنگه

گريه سهم دل تنگه

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٢ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه ي عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود

زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند

زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره

زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست

خبر رفتن موشك به فضا

لمس تنهايي ماه

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر

زندگي شستن يك بشقاب است

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است

زندگي مجذور آينه است

زندگي گل به توان ابديت

زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگي هندسه ي ساده و يكسان نفسهاست

 

من عاشق شعرهاي سهراب سپهريم

شما چطور؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٠ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

... نگاه من نگاه او هوای سرد كوچه مان پنجره ای كه بسته است

نفس نفس تنفسم بخاری از غم درون

به سطح سرد شيشه ها نشسته است

و صورتش ميان مه ز چشم من نهان شده

كنون اگر به دست خويش بخار شيشه بر كنم و او اگر خبر شود از اين تلاش دست من

خيال می كند كه من طرح وداع بسته ام

گمان كنم  گمان كند كه ديده ام از اين نظاره خسته است

گمان كنم  گمان كند كه بنده اش ز بند عشق رسته است

از اين به بعد هر زمان كه مه جدايمان كند

به جای دست گونه را به روی شيشه می كشم

گمان كنم  گمان كند كه اشك من بخار غم ز روی شيشه شسته است

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

ايرانيم و ريشه به خاك وطنم هست

عشق وطن آميخته با جان و تنم هست

هرگز به همه گوهر عالم نفروشم

اين در دری را كه به درج و دهنم هست

درسينه نهان كرده ام آتشكده پارس

آن آتش پر سوز نهان در سخنم هست

     توران شهرياری

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

سخنان کورش کبیر به ایرانیان اصیل
اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

آنكس كه نمی فهمد يك درد دارد

آنكس كه می فهمد هزارو يك درد دارد

آنكس كه می فهمد و می خواهد به ديگران نيز بفهماند

 هزار هزار و هزار و يك درد دارد

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

رفيقان چنان عهد صحبت شكستند

                                          كه گويی نبوده است خود آشنايی

نمی بينم از همدمان هيچ بر جا

                                       دلم خون شد از غصه ساقی كجايي؟ 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

به جای اينكه تاريكی را نفرين كنی يك شمع روشن كن

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

التماس كردن به خدا شجاعت است

اگر برآورده شود حاجت است

اكر بر آورده نشود حكمت است

التماس كردن به خلق خدا شرمندگی است

اگر بر آورده شود منت است

اگر بر آورده نشود ذلت است

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

...نگاه من  نگاه او  هوای سرد كوچه مان

پنجره ای كه بسته است

نفس نفس تنفسم  بخاری از غم درون

به سطح سرد شيشه ها نشسته است

و صورتش ميان مه ز چشم من نهان شده

كنون اگر به دست خويش بخار شيشه بركنم

و او اگر خبر شود از اين تلاش دست من

خيال ميكند كه من طرح وداع بسته ام

گمان كنم  گمان كند كه ديده ام از اين نظاره خسته است

گمان كنم  گمان كند كه بنده اش ز بند عشق رسته است

از اين به بعد هر زمان كه مه جدايمان كند

به جای دست گونه را به روی شيشه ميكشم

گمان كنم  گمان كند كه اشك من بخار غم ز روی شيشه شسته است

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

سلام

من اين وبلاگ رو تازه باز كردم.

اميدوارم با نظراتتون راهنماييم كنيد.

  1. دوستتون دارم
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak