وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢٢ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

هر كس به طريقي دل ما مي شكند     بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست     من در عجبم دوست چرا مي شكند
نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه

همه غصه هاي دنيا تو سينه ي منه

توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام

پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم

منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

من هم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره

بعضي وقت ها كه مياي سر روي شونم مي ذاري

تموم غصه ها رو از دل من بر مي داري

اما اين فقط يه خوابه , خواب پشت پنجره

وقت بيداري بازهم غم مي شينه تو حنجره

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

Most Beautiful Flower

اين گل تقديم به همه ی عزيزانی كه از وبلاگ من ديدن می كنن

و نظر هم ميدن

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٤ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

يا چنان نمای كه هستی يا چنان باش

             كه می نمايي

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

اين ها چند تا از نقاشی های سهراب است

جالبن  نه؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱۳ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱۳ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 بي پاسخ

 درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
 سايه اي در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت
 و من انعكاسي بودم
 كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد
 و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
 گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي آن ريشه داشت
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
 در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من درتاريكي خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پيدا كردم
 و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
 فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم ؟
 حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم
 آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟
دراتاق بي روزن
 انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم ؟
 درتاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

چو ايران مباشد تن من مباد

            بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

 

                        

 

هست طومار دل من به درازای ابد

            بر نوشته ز سرش تا سوی پايان : تو مرو

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٥ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

بر ماسه ها نوشتم

         دريای هستی من

از عشق توست سرشار

                          اين را به ياد بسپار

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٥ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

قدر سه چيز را سه طايفه دانند :

قدر جوانی را پيران

قدر صحت را بيماران

و قدر نعمت را محتاجان

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

رفيقان چنان عهد صحبت شكستند

                   كه گويی نبوده است خود آشنايی

نمی بينم از همدمان هيچ بر جا

                   دلم خون شد از غصه ساقی كجايي؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكی باشد به دست كودك گستاخ و بازيگوش

و او يك روز پی در پی دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد

و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند دايم سكوت مرگبارم را

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak