وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

                               

         ( تقدیم به همه ی بینندگان وبلاگم )

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

من همون جزيره بودم

 

خاكي و صميمي وگرم

 

واسه عشق بازي موجا

 

قامتم يه بستر نرم

 

يه عزيز دوردونه بودم

 

پيش چشم خيس موجا

 

يه نگين سبز خالص

 

روي انگشتر دريا

 

تا كه يك روز تو رسيدي

 

توي قلبم پا گذاشتي

 

غصه هاي عاشقي رو

 

تو وجودم جا گذاشتي

 

زير رگبار نگاهت

 

دلم انگار زير و رو شد

 

براي داشتن عشقت

 

همه جونم آرزو شد

 

تا نفس كشيدي انگار

 

نفسم بريد توسينه

 

ابر وباد و دريا گفتن

 

حس آشقي همينه

 

اومدي تو سر نوشتم

 

بي بهونه پا گذاشتي

 

اما تا قايقي اومد

 

از من و دلم گذشتي

 

رفتي با قايق عشقت

 

سوي روشني فردا

 

من ودل اما نشستيم

 

چشم براهت لب دريا

 

ديگه رو خاك وجودم

 

نه گلي است نه درختي

 

لحضه هاي بي تو بودن

 

ميگذره اما به سختي

 

دل تنها و غريبم

 

داره اين گوشه ميمي

 

رهولي حتي وقت مردن

 

باز سراغت رو ميگيره

 

ميرسه روزي كه ديگه

 

قعر دريا ميشه خونم

 

اما تو درياي عشقت

 

باز يه گوشه أي ميمونه
نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

غمی غمناک

 

سهراب سپهری

 


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌كنم، تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم‌ها

فكر تاریكی و این ویرانی‌

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز كند پنهانی

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای ، این شب چقدر تاریك است

خنده‌ای كو كه به دل انگیزم ؟

قطره‌ای كو كه به دریا ریزم

صخره‌ای كو كه بدان آویزم

مثل این است كه شب نمناك است

.دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیك ، غمی غمناك است

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

تو كه بارون و نديدي

گل ابرا رو نچيدي

گله از خيسيه جاده هاي غربت مي كني

تو كه خوابي تو كه بيدار

تو كه مستي تو كه هشيار

لحظه هاي شب و با ستاره قسمت مي كني

 

منو بشناس كه هميشه

نقش غصه ام روي شيشه

من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه

جاده هاي بي صبا رو

سال گنگ بي بهارو

تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو

 

تو كه بارون و نديدي

گل ابرا رو نچيدي

گله از خيسيه جاده هاي غربت مي كني

تو كه خوابي تو كه بيدار

تو كه مستي تو كه هشيار

لحظه هاي شب و با ستاره قسمت مي كني

 

لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت

تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو

همه قصه هام تو هستي

لحظه لحظه هام تو هستي

تو خيالم توي خوابم

پا به پام بازم تو هستي

 

منو بشناس كه هميشه

نقش غصه ام روي شيشه

من خشكيده درخت توي بطن باغ و بيشه

جاده هاي بي صبا رو

سال گنگ بي بهارو

تو نديدي به پشيزي نگرفتي دل ما رو

 

لحظه هاي تلخ غربت هفته هاي بي مروت

تو نبودي كه ببيني شب تار انتظارو

همه قصه هام تو هستي

لحظه لحظه هام تو هستي

تو خيالم توي خوابم

              

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

دین

اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند چرا؟

در اینها، زندگی کار خویش را می کند و هرگز از آنها نمی پرسد که دوست می دارند یا طرح دیگری را

 می پسندند.......

اینها وسایل جاندار طبیعتند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد...

و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند......

و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که ....

تو چه ای؟

چه می جویی؟

کجا می روی؟

بالاخره چی؟

با ما چه کار داری؟

مذهبی ها حل کرده اند :

زندگی می کنیم تا رضایت خدا رو جلب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش بگیریم!!!

زندگی یک مجال برای ((کسب)) است .....

باغ بهشت...................

و در آن هر چه بخواهی...

شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن !!!

معنویت های دنیا و تقوی هایش ......

که بدل می شود .........

به مادیات آخرت و هوس بازی هایش !!!

یعنی ((دین))

و مجموعه ی این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی (( زندگی )) !!!

 

 

دکتر علی شریعتی

گفتگوهای تنهایی (بخش دوم)

نظر هم بدید . . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

وسعت هر دلی به اندازه ی حرف هایی است که

                                         برای نگفتن دارد...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

بودن

گر بدينسان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدينسان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه

يادگاري جاودانه بر طراز بي بقاي خاک

 

شاملو

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٦ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

همه ی ما سرانجام داوری خواهیم شد مهم این است که چقدر زندگی کرده ایم نه چقدر زنده بوده ایم چقدر بخشیده ایم نه چقدر داشته ایم چقدر خوب بوده ایم نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٦ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak