وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

سکوت می کنم . . . تا بشنود صدایم را . . .سکوت می کنم زیرا مجالی

 

برای به زبان آوردن تمام حرف هایم نیست . زیرا ظزفی نیست تا دلم

 

در آن جای گیرد . هیچ کس آن چیزی نیست که از پشت نقاب زندگی

 

به نمایش می گذارد . . . هیچ کس آن چیزی نیست که در دیالوگ های

 

اجباری نقشش به زبان می آورد . . . گاه فقط یک نگاه از میان نگاه ها ،

 

یک کلمه از میان سخن ها ، یا شاید یک سکوت ، آن چیزی است که مال

 

خود آن ها ست . سکوت می کنم زیرا گوش دل باید تا تاب نعره های وجودم

 

را داشته باشد . پس سکوت می کنم .

 

نویسنده : نگار

 

 

این هم نظر شاملو درباره ی سکوت :

 

" سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

از حرکات نا کرده

 

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

 

در این سکوت ، حقیقت ما نهفته است

 

حقیقت تو و من . . . 
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۳۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

ای غم تو که هستی از کجا می آیی ؟

 

هر دم به هوای دل ما می آیی

 

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

 

چون اشک به چشمم آشنا می آیی
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۳۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

مسافر

از عذاب جاده خسته، نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن، نکشیده و کشیده
غم سرگردونیام و، با
 تو صادقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود، با تو عاشقانه گفتم
با تنم زخمی اگه بود، بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم، اگه کهنه بود دردام
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
تو تموم طول جاده، که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه ی من، اسم تو همسفرم بود
من دل شیشه ای هر جا، هر شکستن که شکستم
زیر کوه بار غصه، هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد، که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم باز، خون شدم تو رگ جاده
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
نیزه ی نمباد شرجی، وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار، توی چله ی زمستون
نتونستن نتوستن، جلوی منو بگیرن
از من خسته ی خسته، شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا، پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای، آه کشیدن و شنفتن
تو رو با خودم غریبه، از خودم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه، تو رو بی صدا می بینم
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
اون همیشه با محبت، برای من دیگه نیستی
نگو صادقی به عشقت، آخه چشمات میگه نیستی
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۸ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

   

 

"به کجا چنین شتابان ؟"

 

                  گون از نسیم پرسید

 

" دل من گرفته زینجا ،

 

                  هوس سفر نداری

 

ز غبار این پایان ؟ "

 

همه آرزویم ، اما

 

                  چه کنم که بسته پایم . . ."

 

 " به کجا چنین شتابان؟ "

 

" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم . "

 

" سفرت به خیر ! اما ، تو و دوستی خدا را

 

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ،

 

به شکوفه ها ، به باران ،

 

برسان سلام ما را . "
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

وقتی که دلم می گیره چیزی که می تونه آرومم کنه

 

اشکه و کسی که می تونه خوب به حرفام گوش بده

 

فقط خداست . یه قلم و کاغذ هم می تونه آرومترم

 

کنه . نمی خواستم این چیزا رو اینجا بگم ولی آخه

 

دیگه خسته شدم . چقدر تو دلم نگه دارم . شاید شما

 

هم بتونید آرومم کنید . دلم می خواهد به همه ی اون

 

آدما بگم دیگه ازتون خسته شدم ، می خوام بگم دیگه

 

دوستون ندارم . ولی خودم خوب می دونم که چقدر

 

همه شون رو دوست دارم . هر وقت با حرفاشون

 

آتیش گرفتم ، هر وقت خواستم حرفی بزنم ، اشک

 

تو چشام جمع شد ، زبونم بند اومد و تنها چیزی که

 

تونستم بگم این بود " نمی دونم چرا قلبم انقدر درد

 

می کنه "  ولی خوب این هم دروغ بود چون دلیلش

 

رو خیلی خوب می دونستم . اصلا من این روزا خیلی

 

دروغگو شدم. مثلا وقتی یه گوشه ای پیدا کردم و

 

نشستم دارم آروم اشک می ریزم تا یکی از راه می رسه

 

سریع اشکامو پاک می کنم . تو اون شرایط ، با اون چشای

 

باد کرده ی قرمز معمولا همه می پرسند " تو گریه کردی؟"

من هم چشمای باد کردم رو بزرگتر می کنم و با تعجب می

 

پرسم " گریه ؟!  نه ! واسه چی گریه کنم ؟! "

 

راستش دلم می خواد به همشون بگم که تو تمام اون مدتی

 

که اونا با حرفاشون من رو آتیش می زدن من به این فکر

 

می کردم که می شه دوباره همه چیز مثل قبل بشه . با این

 

دروغ محض که هر چی تا حالا از خودشون نشون دادن

 

دروغه ، زندگی کردم . وااااای ! من حتی به خودم هم

 

دروغ می گم ! کاش می فهمیدن که چقدر دوسشون دارم ،

 

ولی هیچ وقت نمی فهمن . چون تنها چیزی که اصلا بهش

 

فکر نمی کنن منم .

 

و باز هم مثل همیشه می گم : اگه اشک نبود . . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

لحظه

 

همه گویند که تو عاشق اویی

 

گرچه دانم همه کس عاشق اویند

 

لیک می ترسم ، یا رب !

 

نکند راست بگویند ؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٦ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

آب و آتش

 

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان ؛

 

مثل شب با روز ، اما از شگفتی ها ،

 

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما ،

 

آتشی با شعله های آبی زیبا.

 

آه ،

 

سوزدم تا زنده ام یادش ، که ما بودیم

 

آتشی سوزان و سوزاننده و زنده

 

چشمه ی بس پاکی روشن ،

 

هم فروغ و فر دیرین را فروزنده ،

 

هم چراغ شب زدای معبر فردا .

 

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه .

 

آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد .

 

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند .

 

آب های شومی و تاریکی و بیداد .

 

خاست فریادی ، و دردآلود فریادی

 

من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد.

 

هرچه بودم و هرچه هستم و هرچه خواهم بود ،

 

من نخواهم برد این از یاد :

 

کاتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

 

گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت ،

 

ور روَد بود و نبودم

( همچنان که رفته است و می رود )                                        

                                           

                               بر باد . . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

بهای حقیقی

 

روزی دهقانی در مزرعه ، لوحی مرمرین یافت که نقش

 

و نگار های زیبایی از روزگار باستان بر آن به جا مانده

 

بود . لوح را برگرفت و آن را نزد شخصی برد که شیفته ی

 

آثار باستانی و عتیقه بود. مرد ، لوح را به بهای بسیار از

 

دهقان خرید و هریک پی کار خویش رفتند.

 

دهقان همچنان که به سوی خانه می رفت ، با خود می گفت :

 

" این پول چه نیرو و قدرتی برای من به ارمغان خواهد آورد.

 

به راستی شگفت آور است که انسان عاقلی ، برای تکه سنگی

 

بی جان و بی حرکت ، چنین پولی بپردازد و صخره ای را که

 

هزاران سال در دل زمین پنهان بوده ، بخرد ! "

 

در همان حال ، خریدار ، لوح را می نگریست و در دل می

 

اندیشید : " مرحبا ! چه لوح زیبایی ، چه نقوش روح افزایی!

 

راستی که به رویایی آسمانی می ماند که چشم انداز هزاران

 

سال خواب آرام در دل زمین را در خود نهفته دارد . چگونه

 

ممکن است انسانی ، چنین گوهر کمیابی را به ازای مشتی

 

پول بی مقدار ، بفروشد ؟! "

 

 

                      جبران خلیل جبران

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

تو را می خواهم ، تنها تو را

 

 

بگذارقلب من بی پایان تکرار کند ، که تو را می خواهم ،

 

تنها تو را . تمامی خواسته هایی که روز و شب مرا پریشان

 

می کنند در ذات دروغ و تهی اند .

 

آن گاه که شب در تیرگی خود تمنای خود را برای روشنایی

 

پنهان می کند ، بدین گونه در عمق نا آگاهی من صدای " تو

 

را می خواهم ، تنها تو را "  به گوش می رسد.

 

آن گاه که توفان هنوز نهایتش را در آرامش می جوید و با

 

تمام قدرتش بر آرامش می کوبد ، بدین گونه شورش من بر

 

عشق تو می کوبد و باز هم فریاد می زند " تو را می خواهم

 

تنها تو را . "

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

 

 

 

 

شبانه

 

 

کوچه ها

          باریکن

                   دکونا

                         بسته س ،

خونه ها

          تاریکن

                   تاقا شیکسته س ،

 

 

از صدا

         افتاده

               تار و کمونچه

مرده می برن

                 کوچه به

                           کوچه.

 

 

نگاه کن !

            مرده ها

                      به مرده

                               نمیرن ،

حتی به

         شمع جون سپرده

                              نمیرن ،

شکل

      فانوسی ین

                   که اگه خاموشه

واسه نَف نیس

                 هنو

                    یه عالم نف توشه

 

 

جماعت !

           من دیگه

                     حوصله

                              ندارم

به "خوب"

             امید و

                    از "بد" گله

                                 ندارم.

 

 

گرچه از

          دیگرون

                   فاصله

                          ندارم !

کاری با

         کار این

                  قافله

                       ندارم !

 

 

کوچه ها

          باریکن

                  دکونا

                        بسته س ،

 

 

 

خونه ها

          تاریکن

                   تاقا

                       شیکسته س

 

 

از صدا

         افتاده

               تار و

                     کمونچه

 

 

مرده

     می برن

              کوچه به

                        کوچه. . .

 

 

          " احمد شاملو "        

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٤ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

 

 

وقتی که یه نفس عمیق می کشی ، نفست تا اعماق

وجودت میره ولی وقت برگشتن با یه چیزی برخورد

می کنه و بعد بر می گرده،آره،اون چیز غصه هاتن.

غصه هایی که تو دلت جمع شدن ،کم کم بالا میرن و

بغض می شن . بعدش آه می شن . تو چشمات جمع

می شن و تبدیل به اشک می شن و آخر سر هم

بارون می شن . بارونی که شرشر رو گونه هات

می باره . ولی این بارون همیشه هم رو گونه هات

نمی باره . گاهی تو چشما جمع می شه ولی اشک

نمی شه ، بارون نمی شه ،یعنی بارون می شه ولی

نه واسه باریدن روی گونه، واسه باریدن توی دل.

اون وقته که آسمون دلت ابری می شه... بارونی

می شه ... تو دلت طوفان می شه ... غوغا می شه...

گاهی تو این طوفان دلت کشتی هات هم غرق می شن

و غصه هات بیشتر هم میشه. اگه غصه هات هی زیاد

و زیادتر بشه دیگه آسمون دلت تاریک میشه. خورشید

دلت غروب می کنه و همه جا تاریک میشه. حالا دیگه

دست خودته که چه جوری تصمیم بگیری و چی کار

کنی که دلت روشن بشه. اگه امیدوار باشی و تلاش

کنی با امیدت یه نقطه از دلت روشن میشه. اگه تلاشت

بیشتر بشه ، هدفت بزرگتر بشه ، حالا دیگه اگه گام هایی

که بر می داری هم بزرگ تر بشن ، اگه به هدفت نزدیک

تر بشی ، این نقطه ها جمع می شن و جمع میشن و یه

خورشید دیگه واسه دلت درست میشه. حالا دیگه دلت

روشن میشه. آسمون دلت هم آبی میشه. ولی حواست

باشه نذار دیگه تاریک بشه . . .

نویسنده :  نگار

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

دریغ

 

بی شکوه و غریب و رهگذرند

 

یادهای دگر ، چو برق و چو باد .

 

یاد تو پرشکوه و جاوید است

 

و آشنای قدیم دل ، اما

 

ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد !

 

با دل من چه می توان کرد

 

یادت ؟ ای یاد من ز دل برده !

 

من گرفتم لطیف ، چون شبنم ،

 

هم درخشان و پاک ، چون باران ،

 

چه کنند این دو ، ای بهشت جوان !

 

با یکی برگ پیر و پژمرده؟

 

                          "  مهدی اخوان ثالث "

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم.
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۳ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

زندگي رسم خوشايندي است


زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ


پرشي دارد اندازه عشق
 

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود


زندگي جذبه دستي است كه مي چيند


زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است

زندگي بعد درخت است به چشم حشره


زندگي تجربه شب پره در تاريكي است


 زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد


زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد


زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست


خبر رفتن موشك به فضا


لمس تنهايي ماه


فكر بوييدن گل در كره اي ديگر


زندگي شستن يك بشقاب است


 زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است


زندگي مجذور آينه است


 زندگي گل به توان ابديت


زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما


زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٢ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

جاده یعنی غربت.

باد٬ آواز٬ مسافر٬ و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک٬ و رسیدن٬ و حیاط.

 

من٬ و دلتنگ٬ و این شیشه ی خیس.

می نویسم٬ و فضا.

می نویسم٬ و دو دیوار٬ وچندین گنجشک.

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید٬

کودک پس فردا٬

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز٬ نان گندم خوب است.

و هنوز٬ آب می ریزد پایین٬ اسب ها می نوشند

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش اندم

بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و اسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهدنمایان

سبحه صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازافرین را کوه به کو

اواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفای معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی

ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه عشق ووفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او جای خود بنشسته

و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد

وگرنه چون من جای او بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل فرزانه می کردم

                      عجب صبری خدا دارد

                      عجب صبری خدا داراد
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

خدايا به من کمک کن تا از آنچه که به من داده ايي لذت ببرم و از آنچه که به من نداده ايي حسرت نخورم                          

                         
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

اگر دیگران نبودند ...

برای اینکه بدانیم اگر دیگران نبودند چه میشد خوب است کمی به خودمان بیندیشیم راستی اگر قرار بود تنها خودمان را ببینیم چرا چشم های ما را رو به بیرون باز کردند؟                   

اگر قراربود تنها خودمان را در آغوش بگیریم دست های مارا طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دست های ما را آنقدر بلند نمی ساختند که بتوانیم هرکه را دوست داریم در آغوش بگیریم.آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟ مگر دست شکسته ای که وبال گردن است... 

اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم جهان در آن جای بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد ... راستی آیا تا به حال  شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟

اگر قراربود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم چند قطره اشک کافی بود و دیگراین همه کیسه های اشکی مارا پر نمی کردند... 

اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند سلام و خداحافظی در میان نبود… هیچ کس انتظار کسی را نمیکشید انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد هیچ دری به روی هیچ کسی باز نمیشد مهمان و مهمانی نبود واگر هم بود میزبانی نبود. 

صندلی ها روبه روی هم دور یک میز جمع نمیشدندونیمکت پارکها یک نفره بود.آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش به احترام بلند شود؟؟آیا هیچ انگشت اشاره ای دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان میدهد؟

آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی به یادگار می گیرد؟اگر دیگران نبودند هیچ کس شعر نمی سرودوقصه نمی گفت.کلمات زیبایی مانند دوستی مهربانی فداکاری ایثار یاری هدیه و...از لغت نامه هاپاک میشد...مخصوصآکلماتی که با "هم" شروع میشوند:مثل هم درس هم دم هماهنگ همسر هم درد هم دل هم نشین هم راز هم سفره هم رنگو...

اگر بخواهیم همه ی "هم"های عالم را بگذارم و بشمارم انگشت های دست و پایم هم کم است و به چند "هم"کار و "هم" راه نیاز دارم...اگر دیگران نبودند بازی و هم بازی نبود.بازی هم اگر بودبازنده و برنده نبود...اگر دیگران نبودند هر کس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت

اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دور شدن از آنها معنی تنهایی را بفهمیم. اگر دیگران نبودند باید سر در گوش خودم میگذاشتم و در گوشی با خود پچ پچ می کردم اما با کدام زبان؟؟ نمیدانم... 

می دانم که ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب و این خیال های محال بخندید وبگویید این حرفها را حتی  حیوانات هم می دانند. مورچه هاو موریانه هاوزنبورها هم می دانند که باید باهمدیگر باشندولی اگر ما اینها را می دانیم چرا گاهی دیگران را نمی بینیم؟

نمی گویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقآ آدم باید خوب خودش را ببیند ولی خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد تا هم "خودش "وهم "دیگران " را خوب بشناسد

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي   آسمان در توست 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم .

از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت .

از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات .

از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت .

از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

 

جملاتی زیبا از جبران خلیل جبران :

 

گناهی بالاتر از این نیست

که از گناهان دیگران پرده برداریم

 

مرا می گویند:

اگر دیدی برده ای به خواب رفته است

بیدارش نکن

چرا که شاید آزادی را در رویای شیرین خود می بیند

و من به آن ها می گویم:

اگر دیدید که برده ای به خواب رفته است

بیدارش کنید

و آزادی را برایش بازگو نماییدم.

 

و تنهای یک دم از سخن گفتن باز ایستادم

آن لحظه که از من پرسیدند

تو کیستی؟

 

عشق ، جز خود ، به دیگران ، نه چیزی می دهد

و نه چیزی می ستاند

نه مالک است و نه مملوک

عشق تنها برای عشق کافی است

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را !

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

رفتی و خاطره هایِ تو نشسته تو خیالم،

بی تو من اسیر دستِ آرزوهای محالم...

 

 

یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم!

غیر تو که دوری از من،دل به هیچ کسی نبستم...!

 

 

همترانه یاد من باش! بی بهانه یاد من باش!

وقت بیداری مهتاب،عاشقانه یاد من باش...

 

 

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد...

میشه تو آتیشِ عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد...!

 

 

اگه دوری اگه نیستی، نفسِ فریاد من باش!

تا ابد تا ته دنیا، تا همیشه یاد من باش

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٩ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده. الهي

 

! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .

 

بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم . پيش از

 

آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱۸ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

این شعر یه کم طولانیه ولی خیلی قشنگه

حتما بخونیدش

نظر هم فراموش نشه . . .

آرش كمانگير

سياوش كسرايي

 

برف مي بارد ؛

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.

كوه ها خاموش ،

دره ها دلتنگ ؛

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...

بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي ،

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد ،

رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان ،

ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟

آنك ، آنك كلبه اي روشن ،

روي تپه روبروي من ...

در گشودندم.

مهرباني ها نمودندم.

زود دانستم ، كه دور از داستات برف و سوز،

در كنار شعله آتش ،

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز :

( ... گفته بودم زندگي زيباست.

گفته و نا گفته ، اي بس نكته ها كاينجاست.

آسمان باز ؛

آفتاب زر ؛

باغ هاي گل ؛

دشت هاي بي در و پيكر ؛

سر برون آوردن گل از درون برف ؛

تاب نرم رقص ماهي در بلور آب ؛

بوي خاك عطر باران خورده در كهسار ؛

خواب گندمزار در چشمه مهتاب ؛

آمدن ، رفتن ، دويدن ؛

عشق ورزيدن ؛

در غم انسان نشستن ؛

پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن ؛

كار كردن ،

كار كردن ؛

آرميدن ؛

چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن ؛

جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن ؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن ؛

همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن ؛

در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن ؛

نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن ؛

گاه گاهي ،

زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته ،

قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن ؛

بي تكان گهواره رنگين كمان را

در كنار بام ديدن ؛

يا شب برفي ،

پيش آتش ها نشستن ،

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن ...

 

آري ، آري ، زندگي زيباست.

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست .

گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست.

ورنه ، خاموش است و خاموشي گناه ماست. )

 

پيرمرد ، آرام و با لبخند ،

كنده اي در كوره افسرده جان افكند.

چشم هايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد ؛

زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد :

(زندگي را شعله بايد برفروزنده ؛

شعله ها را هيمه سوزنده .

جنگلي هستي تو اي انسان !

جنگل ، اي روييده آزاده ،

بي دريغ افكنده روي كوه ها دامن ،

آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد ،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان ،

جان تو خدمتگر آتش ...

سر بلند و سبز باش ، اي جنگل انسان !)

(زندگاني شعله مي خواهد) ، صدا سر داد عمو نوروز ،

( شعله ها را هيمه بايد روشني افروز .

كودكانم داستان ما ز آرش بود.

او به جان خدمتگذار باغ آتش بود.

روزگاري بود ؛

روزگار تلخ و تاري بود.

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره.

دشمنان بر جان ما چيره.

شهر سيلي خورده هذيان داشت ؛

بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت .

زندگي سرد و سيه چون سنگ ؛

روز بدنامي ،

روزگار ننگ.

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان ؛

عشق در بيماري دلمردگي بيجان.

فصل ها فصل زمستان شد ،

صحنه گلگشت ها گم شد ، نشستن در شبستان شد.

در شبستان هاي خاموشي ،

مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ ؛

کس نمي جنبيد ، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش ؛

خيمه گاه دشمنان پر جوش .

مرزهاي ملك ،

همچو سرحدات دامنگستر انديشه ، بي سامان .

برج هاي شهر ،

همچو بارو هاي دل ، بشكسته و ويران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت .

هيچ دل مهري نمي ورزيد .

هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد .

هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد .

باغ هاي آرزو بي برگ ؛

آسمان اشك ها پر بار .

گرمرو آزادگان در بند ؛

روسپي نامردمان در كار ...

انجمن ها كرد دشمن ،

رايزن ها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند ،

هم به دست ما شكست ما بر انديشند .

نارك انديشانشان ، بي شرم ، -

كه مباداشان دگر روز بهي در چشم ، -

يافتند آخر فسوني را كه مي جستند ...

چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جستجو مي كرد ؛

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد :

( آخرين فرمان ، آخرين تحقير ...

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان !

گر به نزديكي فرود آيد ،

خانه هامان تنگ

آرزومان كور ...

ور بپرد دور ،

تا كجا ؟ ... تا چند ؟ ...

آه ! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ايمان ؟)

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد ؛

چشم ها ، بي گفتگويي ، هر طرف را جستجو مي كرد . )

پيرمرد ، اندوهگين ، دستي به ديگر دست مي ساييد .

از ميان دره هاي دور ، گرگي خسته مي ناليد .

برف روي برف مي باريد .

باد پشت شيشه مي ماليد .

(صبح مي آمد - پيرمرد آرام كرد آغاز ، -

( پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست ؛ دشت نه ، دريايي از سرباز ...

آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست .

بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح ؛

باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز .

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور ،

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر ؛

كودگان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن ،

مادران غمگين كنار در .

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته .

خلق ، چون بحري بر آشفته ،

به جوش آمد ؛

خروشان شد ؛

به موج افتاد ؛

برش بگرفت و مردي چون صدف از سينه بيرون داد. )

(منم آرش ، -

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -

منم آرش ، سپاهي مرد آزاده ،

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده .

مجوييدم نسب ، -

فرزند رنج و كار ؛

گريزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده ديدار .

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش ؛

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش .

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد !

دلم را در ميان دست مي گيرم

و مي افشارمش در چنگ ، -

دل اين جام پر از كين پر از خون را ؛

دل ، اين بي تاب خشم آهنگ ...

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم ؛

كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم !

كه جام كينه از سنگ است .

به بزم ما و رزم ما ، سبو و سنگ را جنگ اسن .

در اين پيكار ،

در اين كار ،

دل خلقي است در مشتم ؛

اميد مردمي خاموش هم پشتم .

كمان كهكشان در دست ،

كمانداري كمانگيرم .

شهاب تيز رو تيرم ؛

ستيغ سربلند كوه ماوايم ؛

به چشم آفتاب تازه رس جايم .

مرا تير است آتش پر ؛

مرا باد است فرمانبر .

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست .

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست .

در اين ميدان ،

بر اين پيكار هستي سوز سامان ساز ،

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز . )

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد ،

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد :

(درود ، اي واپسين صبح ، اي سحر بدرود !

كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود .

به صبح راستين سوگند !

به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند !

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد ،

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند .

زمين مي داند اين را ، آسمان نيز ،

كه تن بي عيب و جان پاك است .

نه نيرنگي به كار من ، نه افسوني ؛

نه ترسي در سرم ، نه در دلم باك است . )

(ز پيشم مرگ ،

نقابي سهمگين بر چهره ، مي آيد .

به هر گام هراس افكن ،

مرا با ديده ي خونبار مي پايد .

به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد ،

به راهم مي نشيند ، راه مي بندد ؛

به رويم سخت مي خندد ؛

به كوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را ،

و بازش باز مي گيرد .

دلم از مرگ بيزار است ؛

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است .

ولي ، آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است ؛

ولي ؛ آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است ؛

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است .

همان بايسته آزادگي اين است .

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي داند.

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهي مي گيردم ، گه پيش مي راند .

پيش مي آيم .

دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم .

به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخن ،

نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند . )

نيايش را ، دو زانو بر زمين بنهد

به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد :

( برا ، اي آفتاب ، اي توشه اميد !

برا ، اي خوشه خورشيد !

تو جوشان چشمه اي ، من تشنه اي بي تاب .

برا ، سر رسز كن ، تا جان شود سيراب .

چو پا در كام مرگي تند خو درام ،

چو در دل جنگ با اهريمني پرعاشجو دارم ،

به موج روشنايي شست و شو خواهم ؛

ز گلبرگ تو ، اي زرينه گل ، من رنگ و بو خواهم .

شما ، اي قله هاي سركش خاموش ،

كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد ،

كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي ،

كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد ،

كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد ؛

غرور و سر بلندي هم شما را باد !

اميدم را بر افرازيد ،

چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد .

غرورم را نگه داريد ؛

به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد . )

( زمين خاموش بود و آسمان خاموش .

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش .

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد .

هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد .

( نظر افكند آرش سوي شهر ، آرام .

كودكان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن ؛

مادران غمگين كنار در ؛

مردها در راه .

سرود بي كلامي ، با غمي جانكاه ،

ز چشمان بر همي شد با نسيم صبحدم همراه .

كدامين نغمه ميريزد ،

كدام آهنگ آيا مي توان ساخت ،

طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟

طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش ، در سكوتي ريشخند آميز ،

راه وا كردند .

كودكان از بام ها او را صدا كردند .

مادران او را دعا كردند .

پيرمردان چشم گرداندند .

دختران ، بفشرده گردنبند ها در مشت ،

همره او قدرت عشق و وفا كردند .

آرش ، اما همچنان خاموش ،

از شكاف دامن البرز بالا رفت .

وز پي او ،

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد . )

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز ،

خنده بر لب ، غرقه در رويا .

كودكان ، با ديدگان خسته و پي جو ،

در شگفت از پهلواني ها .

شعله هاي كوره در پرواز ،

باد در غوغا .

( شامگاهان ،

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها ، پي گير ،

بازگرديدند ،

بي نشان از پيكر آرش ،

با كمان و تركشي بي تير .

آري ، آري ، جان خود در تير كرد آرش .

كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش .

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون ،

به ديگر نيمروزي از پي آن روز ،

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند .

و آنجا را ، از آن پس ،

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند .

آفتاب ، در گريز بي شتاب خويش ،

سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد .

ماهتاب ،

بي نصيب از شبروي هايش ، همه خاموش ،

در دل هر كوي و هر برزن ،

سر به هر ايوان و هر در زد .

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت .

سال ها و باز ،

در تمام پهنه البرز ،

وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد ،

وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد ؛

رهگذر هايي كه شب در راه مي مانند

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند ،

و نياز خويش مي خواهند .

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ .

مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه ؛

مي دهد اميد ،

مي نمايد راه . )

در برون كلبه برف مي بارد .

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش ،

دره ها دلتنگ ؛

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...

كودكان ديري است در خوابند ،

در خوابست عمو نوروز .

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان .

شعله بالا مي رود پر سوز ...

23 اسفند 1337

سياوش كسرايي

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱۸ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

سرگذشت

مي خروشد دريا
 هيچ كس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
 كه شود قايق
 اگر آيد نزديك
مانده بر ساحل
 قايقي ريخته شب بر سر او
پيكرش را ز رهي ناروشن
 برده درتلخي ادراك فرو
هيچ كس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش
و در اين وقت كه هر كوهه ي آب
حرف با گوش نهان مي زندش
موجي آشفته فرا مي رسد
از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را
 رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت
با خيالي درخواب
صبح آن شب كه به دريا موجي
 تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
 بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
 در همين لحظه غمناك به جا
 و به نزديكي او
 مي خروشد دريا
 وز ره دور فرا ميرسد آن موج كه مي گويد باز
 از شبي طوفاني
 داستاني نه دراز

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٦ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :

... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)


سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.

... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)

سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان بر و همان جا در همين رشته آغاز به كار كرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و يك بار نيز به حومه كاشان تبعيد شد
در سال 1329 ازدواج كرد در سال 1333 براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد
پس از آزادي از زندان در 1336 به كار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به كار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محروميت از تمام مشاغل دولتي بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ 4 تا 7 آوريل براي نخستين بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در كنار آرامگاه فردوسي به خاك سپرده شد از او 4 فرزند به يادگار مانده است 
 

 

 

 
  

دفترهاي  شعر

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱۳ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

I had a dream …
I dreamed I was walking along the beach with God!
Across the sky flashed scenes from my life …
For each scene I noticed two sets of foot prints in the sands. One belonging to me and the other to God.
When the last scene of my life flashed before me, I looked back at the foot prints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
I also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in my life.
This really lotherd me so I questioned God about it.
God, you said that once I desided to follow you, you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there was only one set of foot prints.
I don’t undrestand why when I needed you most, you would leave me.
God replied, my precious, precious serwant, I have you and I would never leave you.
During your times of trial and suffering
 when you see only one set of foot prints, it was when, that I carried you!

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم . یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است.
این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم :
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود .
ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگیم فقط یک جفت جای پا وجود داشت .
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .

اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

تصمیم گرفتم که تو وبلاگم از زندگینامه ی شعرا استفاده کنم.

فقط شما لطف کنید و شاعر مورد علاقتون رو بگیر تا من زندگینامش

رو براتون بذارم.

منتظرم. . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

از مرگ ‚ من سخن گفتم

چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.

و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،

و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،

و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.

و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛

با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.

با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

تا که بودیم نبودیم کسی

                             

کشت ما را غم بی هم نفسی                        

تا که رفتیم همه یار شدند

 

خفته ایم و همه بیدار شدند            

 

قدر آیینه بدانید چو هست     

نه در آن موقع که اقبال و شکست

     

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٢ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

.
نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

                                     فقط نظر یادتون نره!!!

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٩ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

رهايی

به پيش روی من تا چشم ياری می کند درياست.

چراغ ساحل اسودگی ها در افق پيداست.

در اين ساحل٬ که من افتادم خاموش

غمم دريا٬

دلم تنهاست!

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!

خروش موج ٬ با من می کند نجوا که :

 (( هرکس دل به دريا زد..... رهايی يافت ))

(( هرکس دل به دريا زد..... رهايی يافت ))

مرا ان دل که بر دريا زنم ٬نيست!

زپا اين بند خونين بر کنم نيست!

اميد ان که جان خسته ام را

به ان ناديده ساحل افکنم نيست

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۸ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

جاده یعنی غربت.

باد٬ آواز٬ مسافر٬ و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک٬ و رسیدن٬ و حیاط.

 

من٬ و دلتنگ٬ و این شیشه ی خیس.

می نویسم٬ و فضا.

می نویسم٬ و دو دیوار٬ وچندین گنجشک.

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید٬

کودک پس فردا٬

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز٬ نان گندم خوب است.

و هنوز٬ آب می ریزد پایین٬ اسب ها می نوشند

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۸ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

آدم ها مثل كتاب هستند ...

 

 

بعضي از آدم ها جلد زر كوب دارند ... بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك .

 

بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ مي شوند و بعضي با كاغذ خارجي .

 

بعضي از آدم ها ترجمه شده اند .

 

بعضي از آدم ها تجديد چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگه هستند .

 

بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ مي شوند و بعضي از آدم ها صفحه رنگي دارند .

 

بعضي از آدم ها تيتر دارند , فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشتند :

 

حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است .

 

بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند . بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمي شوند .

 

بعضي از آدم ها نمايشنامه هستند . در چند پرده نوشته مي شوند .

 

بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي هستند .

 

بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند .

 

از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت .

 

بعضي از آدم ها رو بايد چند بار بخوونيم تا معني اونها رو بفهميم و بعضي از آدم ها رو

بايد نخونده دور انداخت

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا(هر چی دنبال رنگ گشتم پیدا نشد) مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٧ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

قاصدك

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

 

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

 

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

 

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

 

یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

 

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

 

زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

 

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

 

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

 

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

 

یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

 

می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

 

زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پُر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

    نظر هم بدید 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به

 

دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني

 

                           رو كه شكستش نبره                  

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژها در قفس است

حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

و به آنان گفتم

سنگ آرايش كوهستان نيست

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak