وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

سلام

من تو پست قبلیم متنی رو گذاشته بودم که متاسفانه خیلی از شما

نتونسته بودید اون رو بخونید .

من تمام سعیم رو کردم .

امیدوارم که درست شده باشه .

منتظر نظراتتون هستم . . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بينم؟
چه دنيايی است!چه زمينی چه آسمانی....!
ديگر زمينی نيست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ....
چه آسمانهايی !
به پهنای عدم !
 به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنايی اميد ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنايی انس به پاکی شکوه زيبا و مهربان دوست داشتن...!
چه می گويم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شويد ای کلمات ! از چه سخن می گو ييد؟
و من اکنون در آستانه دنيايی ايستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنياي خورشيد و خاک و زندگی به چشمم می آ يد سکوت است و بس....

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢۳ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو ، باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا ً ، خود مهتابی

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها ، بايد

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی نور

مث شب گود و بزرگی ، مث شب

تازه روزم که بياد

تو تميزی

مث شبنم ، مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

که رو عطر علفا ، مثل بلا تکليفی

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايی تو

تازه آبم که بشه برفا و عريون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سياهی و بادای بدی می خندی

من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه

                   

                                 " احمد شاملو "

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٦ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak