وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

موضوع انشای این جلسه مون « چراغ امید » بود . این هم انشای منه . ممنون میشم اگه

نظرتون رو راجع بهش بگید:

 

چراغ امید

شب هنگام خداوند شمعی می افروزد . . . شمع خدا ماه است و من

چون هر شب پروانه اش می شوم تا به ابد زیر خنکای نقره اش به

رقص در آیم . به هزار نقطه ی دور دست آسمان تو می گردی و من

گردش ات را تماشا می کنم . تو یک ماجرایی ‌٬ ماجرای آکنده از من...

شکی نیست که اگر شب زیباست دلیلش وجود ماه است . شب ِ

تاریک را به امید روشنایی و زیبایی تو سر می کنم . خسته ام .

نگاهم دیگر تاب نمی آورد . اما این رخ زیبای توست که مرا وادار میکند

تا خورشید به تو مجال بودن دهد ٬ من هم بیدار بمانم .

شب دامنی دارد به وسعت گریه های بی صدای من و تو . و در این

دامن شب ٬ چراغی است و شاید چراغ امید . چرا که ماه فردا و

فردا ها را نوید می دهد . هر یک از ما نیز در دامن قلب خود چراغی

دارم . اگر چراغی نبود هیچکس در مشکلات تاب نمی آورد و با اولین

تلنگر می شکست . و به راست که انسان با امید زنده است . . .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

اون روزا ما دلي داشتيم واسه بردن جوني داشتيم

واسه مردن كسي بوديم كاري داشتيم پاييزو بهاري داشتيم

تو سرا ما سري داشتيم عشقيو دلبري داشتيم واسه رفتن دلي داشتيم


كسي آمد كه حرف عشق را با ما زد

دل ترسوي ما هم دل به دريا زد

به يك درياي طوفاني دل ما رفته به مهماني

چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست

يه عمري راهه و در قدرت ما نيست

بايد پارو نزد وا داد بايد دل را به دريا داد

خودش مي بردت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

به اميدي كه ساحل داره اين دريا به اميدي كه اروم مي شه تا فردا

به اميدي كه اين دريا فقط شاه ماهي داره

به عشقي كه نمي بيني شباش رو بي ستاره

دل ما رفته به مهماني به يك درياي طوفاني

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٧ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak