وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

باز دلم

هوای آن روزها را می کند

روزهایی که

بهانه ی شادیمان

یک عروسک بود

و بهانه ی بازیمان

تنها یک همبازی

و ما آن قدر غرق در بازی بودیم

که گویی تمامی دنیا ،

در همان لحظه خلاصه می شد

مرزی نبود

میان خیال

و واقعیت. . .

باز دلم

هوای آن روزها را می کند

روزهایی که

در صداقت معنا می شد

روزهای پاک کودکی. . .

دلم

هوای آن روزها را می کند

هوای تو را

این خانه را

و صدای آن روزها

که فــریاد می زند:

" فاصله ها ، هرگز حریف خاطره ها نمی شوند"

                                                  .:نگار:.

پی نوشت : یار قدیمی! این هم جواب کامنتت.

واسه اینکه بدونی ما دوستانمون رو به این راحتی ها فراموش نمی کنیم!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

روزهایی که می گذرند

و ساعت هایی که گم می شوند

و بازهم پنجم دی ماه

ساعت یازده شب...

یک سال دیگر هم گذشت

و من ناباورانه

باید پانزده سالگیم را بدرود گویم

روزهایش،

شب هایش،

خنده ها و گریه هاِش

. . .

آن شب هایی که

از سکوتش مست می شدم

در آن خلوت بی صدا

تنها زمزمه ی نامت کافی بود

تا بی اراده بسرایمت

روزها می گذرند

و اینکه بگویم نمی خواهم بزرگتر شوم

تنها در خلأ حقیقت ممکن می شود

پس با نامت نفسی تازه می کنم

و می گویم

دنیای شانزده ساله ها :

                           ســــــــــــــــــــــلام

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak