وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

در تو که غرق می شوم

 

خودم را پیدا می کنم

 

و در خودم که می جویم

 

تو را می یابم

 

وقتی از عشق وجودت لبریز می شوم

 

و سایه بان دست هایت را حس می کنم

 

روحم رها می شود

 

و چون صوفیان

 

دست می گشاید ،

 

پای می کوبد

 

و زبانم نمی نالد جز از حدیث دل

 

و چشمانم نمی بارد جز از شوق حضورت...

 

 

                                            * نگار*

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

من باید فرود آیم ،

نباید بنشینم ،

سال هاست ، از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید

و از آشیان ، از بام خانه پرواز کردم

هم چنان می پرم . هرگز ننشسته ام ،

و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها

و بام های کوتاه خانه ها برنگردانم ،

چشم به زمین ندوختم

پروازی رو به آسمان ،

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین

و هر لحظه نزدیک تر به خدا !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak