وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

قصه ، تکرار همیشه بود و خود، از اوج تازگی، برق می زد

همه، همان بود که تا مرز لب گشودن ، زمزمه می کرد

 و خوش ترین ترانه را، آواز...

بخوان

بخوان که در هر سطر، طرح یک آسمان ، آبی می شود

بخوان

خوش ترین ترانه را

                    آ و ا ز  کن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

پشت ابرهای بیدار

         حدس یک نور سرخ

                 رنگ شب را به هم می زند

هنوز هم حرف ماه

         گوشه ی لب های آسمان مانده

و ساعتت

        می گوید صبح شده...

 

 

پ.ن: 

خاموشی چراغ های شب، تاریکی کوچه را، بیدار باش می دهند.

ساعتت می گوید صبح شده، و هرچه نگاه می کنی، آسمان سپید نیست...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak