وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

کسی آمد

سکوت را

در هوا کاشت

آبش داد

و من

بی خبر

برایش آواز خواندم!

سکوت

جوانه زد

جوانه اش

احساس بود

سکوت رشد کرد

بزرگ شد

لای شاخ و برگ هایش

هزار حرف پنهان بود

و من از بزرگی سکوت

 ترسیدم

لای چند جمله پیچیدمش

تا پنهان شود به خیالم

تا فراموش شود.

نه پنهان شد

نه فراموش

ماند تا راز نگاه هست بماند.

www.jpg

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

پیاله ات را بیاور

سقف آسمان سوراخ است

چکه چکه که بریزد

آسمان سه تا می شود

یکی برای من

یکی برای تو

یکی برای خدا

پ.ن: همین یک ساعت پیش بود که خیلی هوای بارون به سرم زده بود. خدایا یعنی میشه الان بارون بیاد؟
و باز خودم بودم که گفتم این موقع سال و بارون؟ تو هم هوس هایی داریا!
اما...اما...انگار بوی بارون میاد...وای...داره بارون میاد...
به خودم که اومدم دیدم دارم زیر دونه های بارون بالا و پایین می پرم
خدا؟ این بارون واسه من بود، آره؟ دوستت دارم خدا. دوستت دارم....
تا آخرین قطره ات را شنیدم. تا آخرین قطره ام را شنیدی؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

نه!

سکوت را نمی توان حرف زد

سکوت را نمی توان نوشت

سکوت را باید خواند

الفبایش

نگاه است

و یک حس روشن.

سکوت را می توان لمس کرد

چشم ها را بست

سکوت را دید

به سکوت لبخند زد

با سکوت اشک ریخت.

سکوت را باید سکوت کرد

سکوت را

باید واژه ساخت

و به خورد نگاه داد.

سکوت را

باید نگاه کرد.....

                                 " نگار معبودی"

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٥ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak