وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

اولین باری که توانستم نامت را بنویسم،هرگز فراموش نمی کنم. هنوز مدرسه نمی رفتم.

و "بابا" را هم مانند نام خودم از چپ به راست می نوشتم.هرچه دیگران می گفتن خطایش

را نمی یافتم. مانند واژه ی "دعا" پیش از آنکه حرف "ع" را بیاموزیم.

منطق ساده ی من می گفت " دُآ " درست است و آن روزها چقدر دعا با آی با کلاه را

دوست داشتم!

آن روزها، چه افتخاری می کردند این دستان کوچک که نام بزرگت را می نوشتند.

"بابا" از چپ به راست!

این دستان کوچک هنوز افتخار می کنند که نوای گرم دستان بزرگت را می شنوند.

دستانی که حکایتی از زندگیست. به تنهایی کتابی است از بودنت...از مهربانیت....

پی نوشت:

1- می دانی عاشق آن حکایت ناپیدای رگ های پیدای دستانت هستم؟

2- بابا ( از چپ به راست ببینید!) دوستت دارم...

۳-این روز رو به همه ی پدرهای دنیا، پدر مهربان خودم و همچنین آقای کیازند تبریک می گویم.

4- بیایید برای شادی روح همه ی پدر ها و پدر بزرگ هایی که امروز در بین ما نیستند دعا

کنیم. هر دو پدر بزرگ من ...

۵- سالروز میلاد حضرت علی (ع) مبارک باد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٥ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

حروف

حل می شوند در زلال آبی ات

می ماند چشمانم

که در نگاهت

آبی شده اند.....

 

پی نوشت1:

 اینجا آسمان آبی ست، دریا آبی تر

و من....

کدامین بازتاب آبی ترینم می کند؟

پی نوشت2: نوشته شده در چهارم تیرماه ، شناور روی آب های خلیج فارس.

پی نوشت3:

و فکر کن که چه تنهاست

           اگر که ماهی کوچک

                   دچار آبی دریای بی کران باشد....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak