وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

وقتی آن کمان ِ رنگین در برابری سپیدی خم می شود و همه ی رنگ ها از آن خانه ی سیاه

رنگ می بازند، تو هم در دل شب ، سپید را بهتـــر می فهمی...

سپید که می پوشی، همرنگ مسجد های اینجا می شوی.رنگ میقات ما، شجره... که مناره ی

آن هم در دل شب بهتر فهمیده می شود.سپید که می پوشی دوست داری ساجد همه ی مسجدها

باشی ...  وشجــــره ، که یادمان می دهد همه ی آیـت ها ، مسجدند . حالا چه درخـت بمانند،

 چه خشتِ اول ِ بنای مسجدی شوند...

سپید که می پوشی ، رنگ لحظه ی مرگ می شوی. رنگ پرواز...

و به اندازه ی همه ی کبوترهای اینجا، پرنده می شوی...که اینجا هم کم از آسمان ندارد...

سپید که می پوشی ، رنگ ماهی می شوی که درست بالای ناودان طلا، لبخند می زد...

سپید که می پوشی... جایی میان خواب و بیداری راه می روی

جایی میان مرگ و زندگی...

 

 

 

پ.ن:

1- این نوشته مربوط به فروردین امسال است

نوشتم تا یادم بماند...یادم بماند که آن خاک ، آن خانه ، تنها خاطره نبود که گاهی زنده شود

 و بگویم "یادش به خیر"

لحظه ای بود ، برای همیشه ام.

یادش همیشه زنده...

 

2- رسم این خانه این است که یک بار مهمانش شوی ، و یک عمر از بوی پرده اش بگویی

نه یک عمر مهمانش باشی و ....یادت برود که میزبانی هم وجود دارد اصلا...

 

3- اینجا را هم بخوانید...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()

 

گاه

   تا مرز رفتن

          سبک می شوی

جازبه ی زمین

             اگر بگذارد...

 

 

پ.ن:

راستی، زمین را ، جاذبه ای هست هنوز؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۳ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak