وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

 

راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

روزنامه فروش، تمام دیروزها را فروخت... قصه همین بود.

مرد پیری می گفت که حکایت این روزها را خوانده است، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می داند.

اما دیــروزها، لباس امــروز بر تن کرده بودند ، پالتوهای خاکستری بلنـد ،

کت شلوارهای مشکی براقی بودند که بگویند...ما امروزیم، همین امروز،

و فردایی بلند در پیش است، فردایی به بلندای آرزو...

سکوت ِ شب ها، صدای ِ بلند ِ فردایی بود که خواب را از چشم ها می ربود

و صدای ِ بلند ِ هر صبح، سکوت ِ قرن های خوابیده...

راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

دستانم بوی خون داشت و گوش هایم سرشار از صدای پسرک کنار چهار راه...

روزنامه فروش، تمام فرداها را فروخت... قصه همین بود.

مرد جوانی می گفت که حکــایت این روزها ، بکر و تازه اند ، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می نگارد.

راستی...یادم نیست.

این روزها ، کجای قصه بود ؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak