وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

جاده یعنی غربت.

باد٬ آواز٬ مسافر٬ و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک٬ و رسیدن٬ و حیاط.

 

من٬ و دلتنگ٬ و این شیشه ی خیس.

می نویسم٬ و فضا.

می نویسم٬ و دو دیوار٬ وچندین گنجشک.

 

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خواند.

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید٬

کودک پس فردا٬

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز٬ نان گندم خوب است.

و هنوز٬ آب می ریزد پایین٬ اسب ها می نوشند

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak