وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

 

 

وقتی که یه نفس عمیق می کشی ، نفست تا اعماق

وجودت میره ولی وقت برگشتن با یه چیزی برخورد

می کنه و بعد بر می گرده،آره،اون چیز غصه هاتن.

غصه هایی که تو دلت جمع شدن ،کم کم بالا میرن و

بغض می شن . بعدش آه می شن . تو چشمات جمع

می شن و تبدیل به اشک می شن و آخر سر هم

بارون می شن . بارونی که شرشر رو گونه هات

می باره . ولی این بارون همیشه هم رو گونه هات

نمی باره . گاهی تو چشما جمع می شه ولی اشک

نمی شه ، بارون نمی شه ،یعنی بارون می شه ولی

نه واسه باریدن روی گونه، واسه باریدن توی دل.

اون وقته که آسمون دلت ابری می شه... بارونی

می شه ... تو دلت طوفان می شه ... غوغا می شه...

گاهی تو این طوفان دلت کشتی هات هم غرق می شن

و غصه هات بیشتر هم میشه. اگه غصه هات هی زیاد

و زیادتر بشه دیگه آسمون دلت تاریک میشه. خورشید

دلت غروب می کنه و همه جا تاریک میشه. حالا دیگه

دست خودته که چه جوری تصمیم بگیری و چی کار

کنی که دلت روشن بشه. اگه امیدوار باشی و تلاش

کنی با امیدت یه نقطه از دلت روشن میشه. اگه تلاشت

بیشتر بشه ، هدفت بزرگتر بشه ، حالا دیگه اگه گام هایی

که بر می داری هم بزرگ تر بشن ، اگه به هدفت نزدیک

تر بشی ، این نقطه ها جمع می شن و جمع میشن و یه

خورشید دیگه واسه دلت درست میشه. حالا دیگه دلت

روشن میشه. آسمون دلت هم آبی میشه. ولی حواست

باشه نذار دیگه تاریک بشه . . .

نویسنده :  نگار

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak