وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

بهای حقیقی

 

روزی دهقانی در مزرعه ، لوحی مرمرین یافت که نقش

 

و نگار های زیبایی از روزگار باستان بر آن به جا مانده

 

بود . لوح را برگرفت و آن را نزد شخصی برد که شیفته ی

 

آثار باستانی و عتیقه بود. مرد ، لوح را به بهای بسیار از

 

دهقان خرید و هریک پی کار خویش رفتند.

 

دهقان همچنان که به سوی خانه می رفت ، با خود می گفت :

 

" این پول چه نیرو و قدرتی برای من به ارمغان خواهد آورد.

 

به راستی شگفت آور است که انسان عاقلی ، برای تکه سنگی

 

بی جان و بی حرکت ، چنین پولی بپردازد و صخره ای را که

 

هزاران سال در دل زمین پنهان بوده ، بخرد ! "

 

در همان حال ، خریدار ، لوح را می نگریست و در دل می

 

اندیشید : " مرحبا ! چه لوح زیبایی ، چه نقوش روح افزایی!

 

راستی که به رویایی آسمانی می ماند که چشم انداز هزاران

 

سال خواب آرام در دل زمین را در خود نهفته دارد . چگونه

 

ممکن است انسانی ، چنین گوهر کمیابی را به ازای مشتی

 

پول بی مقدار ، بفروشد ؟! "

 

 

                      جبران خلیل جبران

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak