وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

مسافر

از عذاب جاده خسته، نرسیده و رسیده
آهی از سر رسیدن، نکشیده و کشیده
غم سرگردونیام و، با
 تو صادقانه گفتم
اسمی که اسم شبم بود، با تو عاشقانه گفتم
با تنم زخمی اگه بود، بی رمق بود اگه پاهام
تازه تازه با تو گفتم، اگه کهنه بود دردام
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
تو تموم طول جاده، که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه ی من، اسم تو همسفرم بود
من دل شیشه ای هر جا، هر شکستن که شکستم
زیر کوه بار غصه، هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد، که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم باز، خون شدم تو رگ جاده
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
نیزه ی نمباد شرجی، وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار، توی چله ی زمستون
نتونستن نتوستن، جلوی منو بگیرن
از من خسته ی خسته، شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا، پر قصه برا گفتن
پر نیاز تو برای، آه کشیدن و شنفتن
تو رو با خودم غریبه، از خودم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه، تو رو بی صدا می بینم
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
اون همیشه با محبت، برای من دیگه نیستی
نگو صادقی به عشقت، آخه چشمات میگه نیستی
من سرگردون ساده، تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۸ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak