وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو ، باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا ً ، خود مهتابی

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها ، بايد

راه دوری رو بره تا دم دروازه ی نور

مث شب گود و بزرگی ، مث شب

تازه روزم که بياد

تو تميزی

مث شبنم ، مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

که رو عطر علفا ، مثل بلا تکليفی

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايی تو

تازه آبم که بشه برفا و عريون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سياهی و بادای بدی می خندی

من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

ميون جنگلا طاقم می کنه

                   

                                 " احمد شاملو "

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٦ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak