وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

اون روزا ما دلي داشتيم واسه بردن جوني داشتيم

واسه مردن كسي بوديم كاري داشتيم پاييزو بهاري داشتيم

تو سرا ما سري داشتيم عشقيو دلبري داشتيم واسه رفتن دلي داشتيم


كسي آمد كه حرف عشق را با ما زد

دل ترسوي ما هم دل به دريا زد

به يك درياي طوفاني دل ما رفته به مهماني

چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست

يه عمري راهه و در قدرت ما نيست

بايد پارو نزد وا داد بايد دل را به دريا داد

خودش مي بردت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

به اميدي كه ساحل داره اين دريا به اميدي كه اروم مي شه تا فردا

به اميدي كه اين دريا فقط شاه ماهي داره

به عشقي كه نمي بيني شباش رو بي ستاره

دل ما رفته به مهماني به يك درياي طوفاني

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٧ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak