وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

روزهایی که می گذرند

و ساعت هایی که گم می شوند

و بازهم پنجم دی ماه

ساعت یازده شب...

یک سال دیگر هم گذشت

و من ناباورانه

باید پانزده سالگیم را بدرود گویم

روزهایش،

شب هایش،

خنده ها و گریه هاِش

. . .

آن شب هایی که

از سکوتش مست می شدم

در آن خلوت بی صدا

تنها زمزمه ی نامت کافی بود

تا بی اراده بسرایمت

روزها می گذرند

و اینکه بگویم نمی خواهم بزرگتر شوم

تنها در خلأ حقیقت ممکن می شود

پس با نامت نفسی تازه می کنم

و می گویم

دنیای شانزده ساله ها :

                           ســــــــــــــــــــــلام

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٦ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak