وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

پیاله ات را بیاور

سقف آسمان سوراخ است

چکه چکه که بریزد

آسمان سه تا می شود

یکی برای من

یکی برای تو

یکی برای خدا

پ.ن: همین یک ساعت پیش بود که خیلی هوای بارون به سرم زده بود. خدایا یعنی میشه الان بارون بیاد؟
و باز خودم بودم که گفتم این موقع سال و بارون؟ تو هم هوس هایی داریا!
اما...اما...انگار بوی بارون میاد...وای...داره بارون میاد...
به خودم که اومدم دیدم دارم زیر دونه های بارون بالا و پایین می پرم
خدا؟ این بارون واسه من بود، آره؟ دوستت دارم خدا. دوستت دارم....
تا آخرین قطره ات را شنیدم. تا آخرین قطره ام را شنیدی؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak