وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

...نگاه من  نگاه او  هوای سرد كوچه مان

پنجره ای كه بسته است

نفس نفس تنفسم  بخاری از غم درون

به سطح سرد شيشه ها نشسته است

و صورتش ميان مه ز چشم من نهان شده

كنون اگر به دست خويش بخار شيشه بركنم

و او اگر خبر شود از اين تلاش دست من

خيال ميكند كه من طرح وداع بسته ام

گمان كنم  گمان كند كه ديده ام از اين نظاره خسته است

گمان كنم  گمان كند كه بنده اش ز بند عشق رسته است

از اين به بعد هر زمان كه مه جدايمان كند

به جای دست گونه را به روی شيشه ميكشم

گمان كنم  گمان كند كه اشك من بخار غم ز روی شيشه شسته است

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak