وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

- جایی در همین حوالی بود که تور دریا، تمام خواب های خشکی ام را

صید کرد...

- افکارت، ساحل نداشتند. دریا بی مقدمه، از کم عمق ترین نقطه ی خیالت،

 شروع می شد. آرام... آرام...

اما طوفان ِ آرامشت ، هیچ موجی را نمی مانست.

- موج ها هم بودند... اما موج، پاره ای از تن دریاست.

- می گفتی بادبادن، برای کشتی های بزرگ است. قایق های کوچک را، پارو

 کفایت می کند.

و خود، بی بادبان، بی پارو، مسیر بزرگ ترین کشتی ها را غرق کردی.

- تمام ِ تکیه گاه ِ کشتی ها، کشش سطحی آب بود.

و عمق دریا، با خواب های من بازی می کرد.

به گمانش، همبازی خوبی یافته بود

و نمی دانست در عشق به معرفت ِ قطره هایش، در دریای حیرت، غرق

 می شوم...

- . . .

- و نمی دانست راه ِ دریا، راهبر می خواهد ، همراه می خواهد

و من سخت تنها بودم

- . . .

- و من ، در خواب دریا گم شدم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak