وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

- حرف ها، آیینه ی نگاه اند.

با کلامت، آسمان را رنگ می زدی، و من ، مات ِ آن نگاه ِ آبی می شدم.

- آسمان را، نهایتی نبود انگار. شب ها چشم می شدم و روزها دل.

ستارگان دور بودند و چشمان ِ من نزدیک بین.

تاب ِ قاب کردن تصویرشان را در دیوارهای ذهنم نداشتم.

چشمانم از عظمت خورشید جا می ماندند... گویی هیچ نگاهی تاب ِ یک سر

دیدنش را نداشت. و من تنها باور گرم پرتوهای حضورش را بر دل می نشاندم.

- اندیشه ات را، نهایتی نبود. کنار بیداری های شبانه ات، خویشاوند آسمان می شدی.

و کهکشان، چه شباهت نزدیکی داشت به تو.

- این عمق و تاریکی، کنار هم جای گرفته بودند.

به یاد ندارم کدام نور، مرا به روشنی ِ دیدن می برد.

- می گفتی ما را ، به تماشا خوانده اند.

و ندیدن ، چه درد ِ بزرگی است...

- و درد دیدن، هــــــزار بار بزرگتر است. اما ، ما را به تماشا خوانده اند...

- تو ، رسم دریا را داشتی...آیینه وار، آسمان می شدی...

- آسمان را با این عظمت ، نهایتی است.

در کدامین کهکشان، با کدام خورشید، بی نهایت را می جوییم...؟

- . . .

- من ، هنوز تمام آسمان را ندیده بودم...

و زمین، چه جای گرمی است برای چشم بستن

دیدگانم، به اندازه ی ندیده های آسمانی، درد می کنند...

- . . .

- و من نمی دانستم آسمان، تنها همین آبی ِ بالای سر نیست.

کمی که از زمین دور شوی، خلأ ، بازی ات می دهد.

و هوا، به زمین می خواندت.

- . . .

- هنوز نمی دانم نهایت ِ آسمان بزرگ تر است، یا نهایت ِ من.

و جاذبه ی بی نهایت، خود نهایتم را رهنمون می شود؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٢ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak