وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 

شمار روزهایی که ننوشتم زیاد شده اند انگار...

کاغذی به ابعاد A3 مقابلم گذاشته ام و می خواهم تمام شرمم از  قلم را،

روی آن خالی کنم.

درتمام روزهایی که قلم تنها صرف معادلات درسی می شد و گاه دل نوشته -

هایی که اقبال بیشتری داشتند از کنار چرک نویس هایی که روانه ی سطل

می شدند، جان سالم به در می بردند، من به این فکر بودم که اگر دیگر نتوانم

 بنویسم...اگر واژه ها کنار هم جای نگیرند... اگر...

و احساس می کردم که آن روز، من تمام می شوم و دیگر چیزی نخواهم بود...

حالا یک سال گذشته است، نه اینکه در این یک سال دست بر قلم نبرده باشم،

نه...می نوشتم، اما زندگی من سمت و سویی دیگر داشت

می خواهم این یک سال را سفری بنامم که آدابی به خصوص داشت.

یک سالی که دوستش داشتم، و بسیار از آن آموختم.

اما چند روزی است که به شهر خود برگشته ام!!

به همان روزهای همیشه... اما نمی دانم... هنوز هم نمی دانم که شهر من

همین بوده است آیا ؟

فعلا نمی دانم که روزهایم را چگونه می گذرانم... سعی می کنم کتاب هایی را

 که در کتابخانه ام بودند و در تمام این یک سال با حسرت از کنارشان می

 گذشتم، بخوانم.

حرف دیگری اگر بود، می گویم!

فعلا خواستم بگویم که آمده ام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٠ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak