وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 روشن ترين آينه

خرم آن مرغ كه آزاد شود از قفسش
نغمه خوان پر بگشايد به هواي هوسش
 بيدل آن بلبل افسرده كه هنگام بهار
شود آويخته بر شاخه ي گل ها قفسش
مست آواره بسي شاد شود در شب سرد
 كه بيفتد به سرراه و يگيرد عسسش
كارواني كه بود بدرقه اش اشك وداع
ناله خيزد ز دل من به صداي جرسش
هركسي لب بگشايد به هواداري خلق
عطر گلهاي بهاري بدمد از نفسش
ناخدا در دل دريا نكند ميل غدير
رهرو راه توكل چه نيازي به كسش
هنر مد به چشم همه مردم پيداست
نيست روشنتر از اين آينه در دسترسش
 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak