وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

 بي پاسخ

 درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
 سايه اي در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت
 و من انعكاسي بودم
 كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد
 و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
 گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي آن ريشه داشت
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
 در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من درتاريكي خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پيدا كردم
 و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
 فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم ؟
 حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم
 آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟
دراتاق بي روزن
 انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم ؟
 درتاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٢ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak