وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

وقتي كه تنگ غروب بارون به شيشه مي زنه

همه غصه هاي دنيا تو سينه ي منه

توي قطره هاي بارون مي شكنه بغض صدام

ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام

پشت اين پنجره مي شينم و آواز مي خونم

منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم

زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره

من هم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره

بعضي وقت ها كه مياي سر روي شونم مي ذاري

تموم غصه ها رو از دل من بر مي داري

اما اين فقط يه خوابه , خواب پشت پنجره

وقت بيداري بازهم غم مي شينه تو حنجره

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak