وسعت بی واژه

... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

گل

همان رنگ و همان روي
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هيچ
 نه افسرده ، كه افسردگي روي
 خورد آب ز پژمردگي دل
 ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشينش
 ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش
مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
 مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/٤ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نگار معبودی نظرات ()


Design By : Pichak