آغاز از سر خط . . .

قلم را که در دست می گیرم

واژه ها گم می شوند

و میان این همه خطوط مبهم و نقاط تیره

این تویی که

از سر خط آغاز میشوی . . .

در این حضور پاکت

"گاه روحم

از شرم ناتوانی

در اشک پنهان می شود"

و باز هم تویی که . . .

 

    

                      

                        * نگار *

 

 

/ 81 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نينا

گفتی که چو خورشید زمان سوی تو پر چون ماه شبی می کشی از پنجره سر اندوه که خورشید شدی وقت غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر ---- مثل هميشه عالی بود نگار جون .

مرضیه

سلام نگار عزيزم به روزم ومنتظر

لنا (با تو بودن!)

و من اکنون چه غریبم اینجا ... مثل یک قطره ی آب ... مثل یک تکه ی ابر ... مثل یک ابر که رها شد در باد ... مثل احساس درختی که دلش سوخته است ... مثل مرغی که جامانده ز کوچ ... مثل دستان کسی که ندارد احساس ... و چه سخت است در اینجا ماندن ... و بگویی که زمان، چه عذاب آور و حول انگیز است ... و چه خوب است که احساس کنی ... که کسی هست که یادت با اوست ... و چه زیباست اگر فکر کنی ... منتظر باید بود!!!!!! تا که او برگردد!!!!!!!!!!!!! ...

لنا (با تو بودن!)

سحر روشن فردا کو؟ ... گل صد برگ تمنا کو؟ ... اشک و لبخند و تماشا کو؟ ... آن همه قول و غزل ها کو؟ ... باز امشب شب بارانیست ... از هوا سیل بلا ریزد ... بر من و عشق غم آویزم ... اشک از چشم خدا ریزد ... من و این آتش هستی سوز ... در پی ام تا که جهان باقیست ... بی تو در گوشه ی تنهایی ... بزم دل باقی و غم ساقیست ...

لنا (با تو بودن!)

شب تا سحر من بودم و لالای باران ... اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد ... غوغای پندارم نمی مرد ... غمگین و دلسرد ... روحم همه رنج و جانم همه درد ... آهنگ باران! ... دیو اندوه مرا بیدار می کرد!! ....

لنا (با تو بودن!)

نگار؟؟؟ . . برگشتم! . . دو باره دارم می نويسم!! . . دلم واسه همه تنگ شده! . . اما نمی دونم چرا حالا که من برگشتم همه رفتن!!!

سلام نگار منم مثل خودت نگارم.