راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

روزنامه فروش، تمام دیروزها را فروخت... قصه همین بود.

مرد پیری می گفت که حکایت این روزها را خوانده است، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می داند.

اما دیــروزها، لباس امــروز بر تن کرده بودند ، پالتوهای خاکستری بلنـد ،

کت شلوارهای مشکی براقی بودند که بگویند...ما امروزیم، همین امروز،

و فردایی بلند در پیش است، فردایی به بلندای آرزو...

سکوت ِ شب ها، صدای ِ بلند ِ فردایی بود که خواب را از چشم ها می ربود

و صدای ِ بلند ِ هر صبح، سکوت ِ قرن های خوابیده...

راستی... یادم نیست. چند روز پیش بود؟

دستانم بوی خون داشت و گوش هایم سرشار از صدای پسرک کنار چهار راه...

روزنامه فروش، تمام فرداها را فروخت... قصه همین بود.

مرد جوانی می گفت که حکــایت این روزها ، بکر و تازه اند ، می گفت تمام

قصه را -واو به واو- می نگارد.

راستی...یادم نیست.

این روزها ، کجای قصه بود ؟

 

 

/ 148 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توحید

سلام ماههاست که میام و می رم اما این وسعت بی واژه، واژه ای نمی زاید. اول منتظر رویش واژه هایتان در همین وسعت بی واژه و بعد منتظر خواندن نظرتون در مورد "هواخواه" تو وبلاگم هستم. ممنون

نوری - همدان

سلام شاعر چهار شعر از علی رضا نوری با ترجمه ی خانم غزل برهانی

محسن

سلام نگار عزیز من واقعا لدت میبرم از هر بار خوندن نوشته هات... بارها و بارها اومدم ولی اینگار دیگه نمی نویسی...بی صبرانه منتظرم.... پاینده باشید

گل سرخ پژمرده . . . .

[گل]

علیرضا ساحل نشین

سلام ای بی خبران زدرد و اهم خندیدو رها کنیدم رامم من گمشده ام مرا بجویید با گمشدگان سخن نگویید تا کی ستم وجفا کنیدم بامنت خود رها کنیدم بیرون مکنید از دیارم من نیز به گریختن سوارم ... لیلی و مجنون عالی بود . ممنون میشم باهم تبادل اینک داشته باشیم . «« آپم »» منتظر حضور گرمت در وبلاگم هستم ... خدایا ... [گل]

محمدرضا

امروزها همان حکایاتی است که فرداها را دیروز میکند

شهلا

...کجای حادثه یم؟ فصل ویرانی!؟

عطیه

سلام به روزم دوست خوبم...... نپوسه این وبلاگت خانم مهندس...!!!!:دی