تو خود آفتاب خود باش

 

می خواستم این بار چشم هایم را محکم ببندم و هیچ نبینم،

که نزدیک بهار است...به نوروز که می اندیشی غم در دلت نباید جایی داشته

 باشد. می خواستم اما...

دلم گرفت از این همه سیاهی و سکوت و چند لحظه بعد، صدایی شبیه انفجار.

تقویم روزگار، بر امروز ِ کشورم نام جشن گذاشته بود و شهر من، غریبه تر از

همیشه، سیاهپوش ،شبیه عزادارترین ِ لحظه ها، دروغ ِ تاریخ را نشان می داد

 یا حقیقت ِ تحریف را ؟

کدام باورنامشروع را ایمان آورده بودیم که این چنین،متهم گونه،خطابِ سوالهای

زندانبانان ِ شهر می شدیم؟

دلم گرفت از این همه سیاهی، از این همه سکوت...

چقدر حرف ها و فعل ها که می خواستم در کوزه بریزم و از بام ِ این خانه، پایین

 بیندازم که سیاهی ها، دور شوند از خاک کشورم.

چقدر زردی ها و بیماری های حرف و اندیشه و روح، که می خواستم در دل

 آتش، برای همیشه بسوزند.

چقدر مشعل سرخ، که می خواستم راه را نشانمان دهند،

                                                                          آفتاب را...

 

" نفسم گرفت از این شب،در ِ این حصار بشکن

در ِ این حصــــار ِ جــادویی روزگــــــار بشـــــــکن

تو که ترجمان صبـحـی ، به تــــرنم و تــــــــــرانه

لب زخمـــدیده بگشا  ، صف ِ انتظــار بشـــــکن

" سر آن ندارد امشب  که برآید آفتـــــــــابی ؟ "

تو خود آفتـــــاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسـرای تا که هستی ، که سرودن است بودن

به ترنــــــــمی دژ وحشـت این دیــــــــار بشکن"

 

پی نوشت:

1. چقدر از عنوان "چهارشنبه سوزی" بدم میاد.

و از همه ی چهارشنبه هایی که، می سوزند...

2. این غزل رو از استاد شفیعی کدکنی قرض گرفتم.

3. این متن رو با کمی تاخیر گذاشتم. ببخشید.

یادم نیست آخرین بار کی چهارشنبه سوری رو اونطور که باید و شاید

 جشن گرفتم.

ولی میشه خوش بین بود و...دل سپرد به هفت سین و قدمتش...

به هفت سین و تازگیش...

4. تو خود آفتـــــاب خود باش...

5. نوروزتان پر از سپیدی.

   بهارتان، پر از رنگ...

 

/ 63 نظر / 153 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داوود

عدى بن حاتم (از اصحاب رسول خدا (ص) و از ياران على مى گويد: سوگند به خدا دلم براى هيچ كس آن گونه نسوخت كه براى على (ع) سوخت ، آن گاه كه دامن و گريبانش را گرفتند و او را به سوى مسجد كشاندند، و به او گفتند: با اولی ملعون بيعت كن . او فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنيم ، على سرش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا! من تو را به گواهى مى گيرم ، اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند، با اين كه من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم . باز آنها به على گفتند: دستت را براى بيعت دراز كن ! آن حضرت ، اطاعت نكرد، آنها به اجبار دست آنحضرت را گرفتند و كشيدند، آن بزرگوار سرانگشتانش را خم كرد، همه حاضران هر چه توان داشتند به كار بردند تا دست او را بگشايند، ولى نتوانستند، سرانجام دستاولی ملعون را پيش كشيدند و به دست بسته (و مشت شده ) على ماليدند در حالى كه آن حضرت به قبر رسول خدا (ص) متوجه شده و مى فرمود: يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى . اى پسر مادرم ، قوم مرا تضعيف كردند و نزديك بود مرا بكشند.... .................................................................................

فاطمه

یک روز داشتم به این فکر می کردم که قبلا چقدر خیلی چیزا رو دوست داشتم و الان فکر می کنم که شاید فقط دوروغ ها رو دوست داشتم! واقعا حقیقت چیست؟ خیلی ها به همه چیز شک کرده اند! آخه دو روز منصب ارزش خراب کردن اعتقاد خیلی ها رو داشت؟ .... قاصد روزان ابری داروک کی میرسد باران؟

زهرا مفتاحی

سلام. با یه کار جدید بروزم و منتظر حضور پر مهرت. [گل]

محمدرضا

هنوز از مسافرت نیامدید؟؟؟ آمدید به ما هم سری بزنید

محمد رفيعي

سلام . نشسته برف تنت بعد سال ها به تنم یخ تو باز شد آخر از آتشی که منم به روزم و منتظر نقد ارزشمند شما

نیما

سلام. تو هم از من یاد گرفتی دیر به دیر به روز شدنوها. البته شما که زیر چتر کودکیتون همیشه به راهه. ما چی بگیم اخه[نگران]

☼سپیده☼

دیر اومدم خوندمش ولی واقعا زیبا بود عزیزم مثل همیشه خیلی زیبا و پر از احساس بود[ماچ] [قلب]

نیما شیرازی

بیا...