سهراب سپهری

غمی غمناک

 

سهراب سپهری

 


شب سردی است و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌كنم، تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم‌ها

فكر تاریكی و این ویرانی‌

بی خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز كند پنهانی

نیست رنگی كه بگوید با من

اندكی صبر، سحر نزدیك است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای ، این شب چقدر تاریك است

خنده‌ای كو كه به دل انگیزم ؟

قطره‌ای كو كه به دریا ریزم

صخره‌ای كو كه بدان آویزم

مثل این است كه شب نمناك است

.دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیك ، غمی غمناك است

/ 1 نظر / 8 بازدید
شقايق تنها

روزي ستاره ها را خواهم خواند پرنده ها و دشتهاي سبز را که در چشمان تو جاريست روزي بهار را خواهم خواند و جويبار جاري صبحگاهان را روزي خداي را خواهم خواند