رهايی

به پيش روی من تا چشم ياری می کند درياست.

چراغ ساحل اسودگی ها در افق پيداست.

در اين ساحل٬ که من افتادم خاموش

غمم دريا٬

دلم تنهاست!

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!

خروش موج ٬ با من می کند نجوا که :

 (( هرکس دل به دريا زد..... رهايی يافت ))

(( هرکس دل به دريا زد..... رهايی يافت ))

مرا ان دل که بر دريا زنم ٬نيست!

زپا اين بند خونين بر کنم نيست!

اميد ان که جان خسته ام را

به ان ناديده ساحل افکنم نيست

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
هومن

شعر قشنگی بود موفق باشيد

سهيل

سلام ممنون که از وبم ديدن کردی شما هم وب خوبی داری باز هم به من سر بزن