من آمدم...ســـلام.

 

شمار روزهایی که ننوشتم زیاد شده اند انگار...

کاغذی به ابعاد A3 مقابلم گذاشته ام و می خواهم تمام شرمم از  قلم را،

روی آن خالی کنم.

درتمام روزهایی که قلم تنها صرف معادلات درسی می شد و گاه دل نوشته -

هایی که اقبال بیشتری داشتند از کنار چرک نویس هایی که روانه ی سطل

می شدند، جان سالم به در می بردند، من به این فکر بودم که اگر دیگر نتوانم

 بنویسم...اگر واژه ها کنار هم جای نگیرند... اگر...

و احساس می کردم که آن روز، من تمام می شوم و دیگر چیزی نخواهم بود...

حالا یک سال گذشته است، نه اینکه در این یک سال دست بر قلم نبرده باشم،

نه...می نوشتم، اما زندگی من سمت و سویی دیگر داشت

می خواهم این یک سال را سفری بنامم که آدابی به خصوص داشت.

یک سالی که دوستش داشتم، و بسیار از آن آموختم.

اما چند روزی است که به شهر خود برگشته ام!!

به همان روزهای همیشه... اما نمی دانم... هنوز هم نمی دانم که شهر من

همین بوده است آیا ؟

فعلا نمی دانم که روزهایم را چگونه می گذرانم... سعی می کنم کتاب هایی را

 که در کتابخانه ام بودند و در تمام این یک سال با حسرت از کنارشان می

 گذشتم، بخوانم.

حرف دیگری اگر بود، می گویم!

فعلا خواستم بگویم که آمده ام...

/ 42 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیما

سلام عزیز، چه عجب :)

هیما

سلام عزیز، چه عجب :)

نجواگرصبح

سلام حالا که متن شمارو خوندم میگم خوش اومدی [گل][گل][گل]

میلاد روشن

بعد از درود و سپاس فراوان از حضور خدمت شما دوست مهربانم احتراما دعوتید به روزم و منتظر نگاهتان[گل]

حامد مستوفی راده

اگر نام تمامی روزهای رفته را ستاره بگذاریم و نام تمام روزهای نامده را آفتاب، این جور می خواهم بگویم ات که دل ات آفتابی خواهر ستاره باران... و دستت هم چنان طلایه دار لشگر طلوع... از دل سلام ات می کنم اکنون و همیشه و چه کسی می تواند به خوبی معنای واژه «خواهرانه» را بفهمد این جا؟

علیرضا

پس از سلام ممنونم دوست عزیز که متن را خواندید. با احترام

ماهک

چقدر خوب که دوباره آمده ای.چقدر خوب که دوباره امده ام و چقدر خوب که دوباره حضورت را اینجا حس میکنم!

میلاد روشن

بعد از درود خدمت دوست همیشه مهربانم به روزم و منتظر نگاه شما

فرهاد

سلام عزیزم .من اجازه دارم یک بخشی از این متنتون رو تو پروفایل فیسبوکم بزارم!؟خواستم ازتون اجازه بگیرم یک موقع یقمو سر پل صراط نگیری؟